X
تبلیغات
انگلیسی - ترجمه فارسی تمام 9 READING

انگلیسی

موضوعات و مسائل در رابطه با زبان انگلیسی

ترجمه فارسی تمام 9 READING

درس اول  

LESSON ONE

TEH KINDERGARTEN MAN

مرد موسس کودکستان

1

فردریک فروبل سال های خیلی پیش در آلمان زندگی می کرد

وقتی که پسر کوچکی بود مادرش مرد

مردم توجه زیادی به او نمی کردند

بنابراین فردریک به تنهای در یک باغ بازی می کرد

او گلها و گیاهان را دوست داشت

او در آنجا خوشحال بود

2

طولی نکشید که زمان مدرسه رفتن فردریک فرارسید

او در مدرسه روی صندلی سفتی (زمختی) می نشست

او در تمام روز به کتابها نگاه می کرد

کتابها هیچ عکسی نداشتند

فردریک نمی توانست بازی کند

او نمی توانست با دستهایش کاری انجام دهد

او مجبور بود در آن صندلی سخت بنشیند و به کتابها نگاه کند

این کار جالب نبود

3

فردریک بزرگ شد

او مدرسه وباغش را به خاطر آورد

4

فردریک گفت: " مدرسه باید مکان شادی باشد، آن باید مثل یک باغ باشد

بچه ها باید بازی کنند

آنها باید با دستهایشان کاری انجام دهند

آنها باید کتابهایی با عکس های زیبا داشته باشند

5

بنابراین فردریک مدرسه ای شبیه این راه انداخت

او آن را کیندرگارتن (کودکستان) نامید

کیندرگارتن یک کلمه آلمانی است

آن به معنی باغ کودکان است

6

مردم از مدرسه جدید فردریک آگاه شدند

به زودی در همه جای جهان کودکستان ساخته شد

فردریک فروبل مدرسه را برای بچه ها مکان شادتری کرد

درس دوم  

LESSON TWO

THE FUNNY FARMHAND

کارگر مزرعه (کمک کشاورز) خنده دار

 

1

میمون ها حیوانات باهوشی هستند

آنها چیزهای زیادی می توانند یاد بگیرند

در بعضی از کشورها آنها به عنوان کمک کشاورز هستند

آنها به کشاورزان کمک می کنند

2

این میمون ها در جنگل های سرزمین های گرم زندگی می کنند

در آنجا، کشاورزان در مزارع نارگیل پرورش می دهند

3

نارگیل ها در بالای درختان بلند رشد می کنند

هر کشاورز برای چیدن آنها باید از درخت بالا برود

این کار سختی است

بعضی از کشاورزان از میمون ها نگهداری می کنند آنها (میمون ها) این کار را انجام میدهند

4

دیدن یک میمون که سر کار می رود خنده دار است

او پشت دوچرخه کشاورز سوار می شود

وقتی آنها به مزرعه می رسند، میمون از هر درخت بالا می رود

او به نارگیل ها نگاه می کند

5

میمون می داند که یک نارگیل قهوه ای رسیده است

او می داند یک نارگیل کال (سبز) باید مدت بیشتری روی درخت بماند

او نارگیل های قهوه ای را می چیند و آنها را برای کشاورزان به پایین می اندازد

درس سوم 

LESSON THREE

A STORY ABOUT NEWTON

داستانی درباره نیوتن

1

یکی از بزرگترین مردان انگلیسی که تاکنون زندگی کرده ، اسحق (ایزاک) نیوتن بود

تعداد کمی از مردان آن زمان بزرگتر یا داناتر از نیوتن بودند، اما او اغلب چیزهای کوچک را فراموش می کرد

2

یک روز صبح نیوتن خیلی زود از خواب بیدار شد چون که روی مسئله مشکلی کار می کرد

او برای خوردن صبحانه مساله را رها نکرد

3

اما خدمتکار او فکر کرد نیوتن به غذا احتیاج دارد

بنابراین با یک ماهی تابه آب و یک تخم مرغ به اطا قش رفت

4

او می خواست تخم مرغ را بجوشاند و با نیوتن بماند تا او آن را بخورد

اما نیوتن که نمی خواست کسی را بیبیند گفت: شما می توانید تخم مرغ را پیش من بگذارید من آن را می جوشانم

5

خدمتکار تخم مرغ را روی میز نزدیک ساعت نیوتن گذاشت و گفت : شما باید پنج دقیقه آن را بجوشانید

سپس آن برای خوردن آماده خواهد شد

6

خدمتکار اطاق را ترک کرد اما او می ترسید که نیوتن ممکن است فراموش کند تخم مرغ را بخورد

او تقریبا یک ساعت بعد برگشت و دید که نیوتن در کنار آتش ایستاده است

ساعت در ماهی تابه می جوشید و نیوتن در حالی که تخم مرغ در دستش بود، نزدیک آن ایستاده بود

درس چهارم

LESSON FOUR

THE SCHOOL BUS

اتوبوس مدرسه

1

تام از پنجره به بیرون نگاه کرد

برف شدیدی می بارید

در حیاط جلویی مقدار زیادی برف بود

2

او فکر کرد ( از خود پرسید) اگر تمام شب برف ببارد چه می شود؟ چطور به مدرسه برسم؟

اگر برف خیلی سنگین باشد، اتوبوس مدرسه نمی تواند بیاید

3

هنگام صبح برف سنگین تر بود

جاده به سختی قابل دیدن بود

4

تام گفت: اما می خواهم به مدرسه بروم

شاید اتوبوس مدرسه به زودی بیاید

5

تام پوتین و کت گرمی پوشید

سپس بیرون رفت تا منتظر اتوبوس شود

6

تام مدت زیادی منتظر شد

اما اتوبوس مدرسه نیامد

سپس او صدای بلندی شنید

چیزی داشت از جاده پایین می آمد

7

آن یک ماشین برف روب بود

آن تمام برف ها را به دو طرف جاده می ریخت

8

مرد برف روب صدا زد سلام بیرون توی برف چکار می کنی؟

9

تام گفت: من منتظر اتوبوس مدرسه هستم

10

مرد خندید ، من فکر نمی کنم امروز اتوبوس بیاید

اما من شما را با برف روب به مدرسه خواهم برد

بیا بالا اینجا کنار من ( بشین )

11

تام بالا کنار او رفت

برف روب از جاده پایین رفت، چقدر جالب بود !

12

به زودی آنها به مدرسه رسیدند

تام گفت: متشکرم، تمام دوستانم با اتوبوس به مدرسه می آیند

آما آنها هرگز از ماشین برف روب به جای اتوبوس مدرسه استفاده نکرده بودند

 

درس پنجم

LESSON FIVE

LEARN A FOREIGN LANGUAGE

یک زبان خارجی بیاموزید !

 

1

بیایید تصویر کنیم که شما در یک کشور خارجی هستید

اگر شما زبان آن کشور را ندانید ممکن است مشکلات زیادی داشته باشید

2

در اینجا داستان یک مرد فرانسوی است که در آیالات متحده (آمریکا) سفر میکرد

روزی او در یک رستوران غذا می خورد و میخواست مقداری قارچ سفارش دهد

چون انگلیسی نمی دانست ، تقاضای مداد و کاغذ کرد و با دقت عکس یک قارچ را کشید

اما نقاشی او زیاد خوب نبود

پیشخدمت نگاهی به نقاشی او کرد و رفت

او (پیشخدمت) در حدود 20 دقیقه بعد با یک چتر بزرگ برگشت

3

داستان دیگر درباره دو آمریکای است که در اسپانیا سفر می کردند

آنها یک کلمه (هم) نمی توانستند اسپانیایی صحبت کنند و روزی ، در حالیکه در رستورانی در یک دهکده کوچک نشسته بودند خواستند که غذایشان را سفارش دهند

یکی از آنها یک لیوان شیر خواشت

پیشخدمت قادر نبود حرف آنها را بفهمد

سرانجام مرد روی یه تکه کاغذ عکس یک گاو را کشید وسعی کرد به پیشخدمت نشان دهد که انسان از گاو شیر می گیرد

پیشخدمت مدت زیادی به عکس نگاه کرد

سرانجام او رفت و یک ساعت طول کشید

وقتی برگشت دو بلیط گاو بازی به همراه داشت

درس ششم

LESSON SIX

TEH BOY WHO MADE STEAM WORK

پسری که بخار را به کار گرفت

1

سالیان پیش پسری بود که با مادربزرگش زندگی میکرد

آنها در خانه کوچکی در اسکاتلند زندگی میکردند

اسم پسر جیمز وات بود

 

2

یک روز جیمز نزدیک بخاری دیواری در آشپزخانه نشسته بود

او سوختن آتش را تماشا می کرد

بعد از مدتی پرسید " مادربزرگ چرا آتش می سوزد؟ "

3

مادربزرگ او نتوانست به سوال او پاسخ دهد

این اولین باری نبود که او نمی توانست به سوالش پاسخ دهد

او درباره خیلی چیزها سوال کرد

4

آن شب جیمز یک بار دیگر نزدیک بخاری دیواری آشپزخانه نشست

اما این بار کتری بزرگ را تماشا می کرد

کتری روی آتش بود

آتش آب داخل کتری را خیلی داغ می کرد

5

خیلی زود آب داخل کتری شروع به سرو صدا کرد

6

جیمز پرسید "مادر بزرگ " چه چیزی در کتری هست؟

7

او گفت فقط آب " چیزی غیر از آب نیست"

8

جیمز گفت اما می دانم چیز دیگری باید در آن باشد

آب نمی تواند مثل آن صدا بدهد می تواند؟

9

مادربزرگش گفت اوه ، این فقط صدای بخار آب است که می شنوی

آتش آب را به بخار تبدیل می کند و، وقتی بخار از داخل کتری بیرون می آید سرو صدا می کند

10

جیمز کمی بیشتر به کتری نگاه کرد

بخاری که از آب متصاعد شد شبیه دود بود

او گفت "چقدر عجیب است" شما به سختی می توانید بخار را بیبینید

اما آن می تواند در پوش سنگین کتری را تکان دهد

اگر نزدیکتر بیایید می توانید حرکت آن را بیبینید

11

مادر بزرگ جیمز به طرف کتری رفت ، او می توانست حرکت در پوش را بیبیند

12

جیمز گفت "خوب ! " بخار آب داغ می تواند درپوش کتری را حرکت دهد

شاید آن بتواند چیز دیگری را هم به حرکت در آورد

13

وقتی جیمز وات بزرگ شد، او فراموش نکرد که بخار می تواند در پوش کتری را به حرکت در آورد

او خیلی سخت کار کرد و سرانجام موفق شد

او ماشین بخاری را ساخت که می توانست چیزهایی مانند قایق ، واگن ها را به حرکت در آورد

او اولین ماشین بخار را ساخت که واقعا می توانست برای انسان کار انجام دهد.

درس هفتم

LESSON SEVEN

HIGHWAYS IN YEH SKY

شاهراه های (گذرگاههای) آسمان

1

هوا خنک است

ماه زرد رنگ به روشنی می درخشد

آسمان سیاه است

پاییز اینجا است

2

در حالی که شما خوابیده اید بیرون بر فراز آسمان چه اتفاقی می افتد؟

3

صدها پرنده پروازکنان در حال عبور هستند!

4

پرندگان به طرف جنوب پرواز می کنند

آنها می دانند که زمستان می آید

به زودی غذای کمی برای آنها در شمال وجود خواهد داشت

آنها باید به جاهای گرمتر پرواز کنند

آنجا آنها می توانند مقدار زیادی حشرات، دانه ها و میوه برای خوردن پیدا کنند

5

اما نگران نباشید

وقتی بهار بیاید پرندگان دوباره پروازکنان بر می گردند

آنها همیشه این کار را انجام می دهند

و آنها به همان مکان باز خواهند گشت

6

برای سفر یک پرنده بین مکانهای تابستانی و زمستانی اش اسم مخصوصی وجود دارد

آن مهاجرت است

7

همه پرندگان مهاجرت نمی کنند اما تعداد زیادی از آنها مهاجرت می کنند

خیلی از آنها دوست دارند در شب مهارجت کنند

سپس آنها می توانند در خلال روز استراحت کنند و غذا بخورند

در روشنایی روز پیدا کردن غذا برای آنها آسانتر است

8

پرندگان چطور می دانند که چه موقع به جنوب پرواز کنند؟

بعضی از مردم فکر می کنند این هوای سرد است که به آنها می گوید که بروند

اما دیگران باور نمی کنند که این حقیقت داشته باشد

آنها فکر می کنند وقتی در پاییز روزها کوتاهتر میشود ، پرندگان شروع به مهاجرت می کنند

9

بعضی از پرندگان فقط در مسافت های کوتاه مهاجرت می کنند

پرندگان دیگر هزارن مایل پرواز می کنند و گم نمی شوند

10

پرندگان نقشه ای ندارند که راه را به آنها نشان دهد

بنابراین آنها چطور می دانند که در آسمان به کجا می روند؟

آنها چطور راه برگشت خود را به همان مکان پیدا می کنند؟

هیچکس به طور یقین جوابها را نمی داند

هنوز بسیاری از چیزها درباره مهاجرت پرندگان ناشناخته (یک راز) است

11

شاید روزی شما اسرار  پرندگان را کشف کنید

درس هشتم

LESSON EIGHT

EAT CLOTHES, EAT

بخور، لباس بخور !

 

1

روزی بک مرد ثروتمند به شام دعوت شد

او تمام روز را به کار کردن در باغ خود گذراند

در هنگام غروب او وقت لباس پوشیدن برای شام را نداشت

او با لباس های کار خود رفت

2

وقتی که او رسید (وارد شد) تمام میهمانهای دیگر آنجا بودند

اما هیچکس با او صحبت نکرد

در موقع شام او را دور از میزبان نشاندند

هیچکس با او صحبت نکرد

3

او بلند شد و به خانه رفت

او شستشو کرد. لباسهای خوبی پوشید

سپس برگشت

4

حالا میزبان گفت " بیا کنار من بشین"

میزبان غذا به او تعارف کرد

آن مرد غذا را برداشت و شروع به ریختن آن در جیبهایش کرد

او گفت " بخور لباس بخور"

5

میزبان از این عمل تعجب کرد پرسید " چه کار می کنی؟ "

6

مرد جواب داد من دارم به میهمان شما غذا می دهم

وقتی برای اولین بار آمدم هیچکس با من صحبت نکرد

بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم، شما مثل یک میهمان مخصوص با من رفتار کردید

من هنوز همان مرد هستم

بنابراین لبلس من باید برای شما مهم باشد

من فقط دارم سهم غذای آنها را می دهم

درس نهم

LESSON NINE

THE HOLY PROPHET

پیامبر اکرم

 

خداوند پیامبران زیادی برای هدایت (راهنمایی) بشر فرستاده است

همه آنها به ما خوب بودن و خوب عمل کردن را آموختند

پیامبر گرامی ما حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر بود

او در سال 571 میلادی در مکه به دنیا آمد

مردم مکه او را دوست داشتند

آنها صداقت، درستکاری و احساس وظیفه او را بسیار تحسین می کردند

آنها به او لقب " امین " دادند که به معنی "درستکار" است

او در سن 40 سالگی پیام خداوند را دریافت کرد، وسپس شروع به تبلیغ اسلام کرد

او به مردم مکه فرمود که بت ها را نپرستید، مگر خدای واحدی که خالق کل جهان است (فقط خدای یکتا را که خالق کل جهان است بپرستید)

مردم مکه که بت ها را می پرستیدند، علیه او شدند

آنها دشمن او شدند

آنها نمی خواستند او در مورد اسلام تبلیغ کند

پیامبر اکرم، مکه را با پیروانش ترک کرد و به مدینه رفت

مردم مدینه او را با آغوش باز پذیرفتند

آنها از دیدن پیامبر خدا خیلی خوشحال شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:21  توسط بهنام  |